احسان محمودزاده را از دوران راهنمایی می شناسم. او هم از بچه های کانون فرهنگی تربیتی دانش آموزی شهدای شیرگاه بود. دبیرستان با هم همکلاس شدیم. کلاس دوم ادبیات و علوم انسانی دبیرستان آیت الله طالقانی شیرگاه. مدرسه کنار رودخانه تالار. یادش بخیر. هشت نفر بودیم که همه مان ردیف آخر کنار بخاری می نشستیم. بخاری نفتی داغونی که احتیاج به پتو داشت تا گرم شود.
دوست خوب من، (که بر خلاف بسیاری از دوستان همیشه به یاد ماست!) این پیامک را به همراه یک پیامک دیگر برایم فرستاده است. خواندن متن به زبان مازندارنی سخت است! محتوای آن می گوید که اصالت و گذشته خود را فراموش نکن. (=«یاد نکن» ها در متن به معنی فراموش نکن!)

مبل سرنیشتى:پیته لمه ره یادنكن.
سرمایه داربیى:فقیرىره یادنكن.
زبون خارجىیادبیتى:مازرونىره یادنكن.
چهارنفررییس بیى:گت وكچیكىره یادنكن.
ته وضع خاره ،ارباب بیى:شه رعیتىره یادنكن.
ته كت وشلوارنوبیه:احوالپرسىره یاد نكن.
وقتىكه راحت مجنى:لینگ تلىره یادنكن.
آلوطلایىخینى:ترش حلىره یاد نکن.